
پيغام مدير : سلام .
به وبسایت خودتون خوش اومدین .
خواهشا اگه دنبال رپ فارسی اومدی همین الان بزن به چاک
این وبلاگ فقط برای هواداران رپ و متال انگلیسیه و اونایی که دنبال سروش هیچکس و خرس مهربون و رضا پیشی میگردن بهتره برن یه جای دیگه . ورود برای همه علاقمندان مجازه و هیچ محدوده سنی وجود نداره .
امیدوارم از آهنگ ها و ویدئو ها و عکس ها و بخصوص از Lyric هایی که براتون میزاریم خوشتون بیاد .
من و رفیقم سعی می کنیم این وبلاگ رو به زیبا ترین صورت ممکن تحویل شما علاقمندان عزیز بدیم .
امیدوارم خوشتون بیاد .
در ضمن ما به تعداد زیادی نویسنده نیاز داریم . اگه مایل به همکاری با ما هستین می تونین روی این لینک کنید . ما با کمال میل آماده پدیرش نویسنده و همکار هستیم .
با تشکر
براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:RAP METAL FANS CLUB در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طریق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
من شاهین هستم .
بهم PC Master و WILD CHILD هم میگن . قصد دارم تو این وبلاگ هر چی عشقمه بنویسم .
البته موضوع اصلی وبلاگ دانلود و متن آهنگ های رپ و متال انگلیسیه .
علاقه شدید هم به کامپیوتر دارم .
هر مشکلی در زمینه کامپیوتر ، برنامه نویسی C و VB و دلفی داشتین تو نظرات مطرح کنید تا من در اسرع وقت به سوالتون جواب بدم .
هر آهنگ و لیریکی که می خواین اسم آهنگ و خواننده و آلبومشو دقیق بگین تا براتون آپ کنم .
نظرای خودتونو هم درباره من و وبلاگم و سلیقه های خودتون رو حتما بفرستید .
خوشحال میشم .
موفق باشید .
شماره موبایل بنده :
09354230245
خواهشا فقط SMS بزنید و در صورت امکان اسم و محل سکونت و ایمیل و وبسایتتون رو هم بنویسید .
متن و ترجمه آهنگ![]()
دانلود آهنگ![]()
بیوگرافی رپر ها و متالر ها![]()
تصاویر و پوستر خوانندگان![]()
سوال و جواب در زمینه کامپیوتر![]()
درد و دل های من![]()
دانلود برنامه و کتاب![]()
بررسی انواع آلات موسیقی![]()
مقالات و متون خواندنی![]()
فلسفه مرگ و اعتقادات دینی![]()
مکاتب و احزاب سیاسی![]()
نقد و بررسی کلیپ آهنگ ها![]()
فروش CD و DVD متال و ...![]()
سلام می کنم خدمت همه عزیزان و دوستان
دو سه روز پیش تو حیاط با بچه ها داشتیم قدم می زدیم که معاون محترم پرورشی صدام زدند و اعلام فرمودند که طالب بحث درباره مطالب وبلاگ ( مسائل اعتقادی ) هستند .
اون روز گذشت . امروز تو سالن بودم که باز صدام زدن . تو همون پنج دقیقه زنگ تفریح یک سری حرفا بین ما رد و بدل شد که دوست دارم شما هم بخونید و درباره اش قضاوت کنید .
امیدوارم این دبیر زحمتکشمون هم اگه تو وبلاگ حضور دارن حتما بخونن . چون همه حرفا رو نمیشه رو در رو زد و علاوه بر این تو مدت 5 دقیقه نمیشه درباره چنین مسائل وسیعی بحث کرد . شاید طرفین حضور ذهن کافی نداشته باشن و از این قبیل مسائل که باعث بشه بحث مفید واقع نشه ...
ایشون سوال کردن که آیا همه مطالب رو خودت می نویسی یا کپی هم می کنی ؟
بنده هم گفتم که بخش کثیر مطالب مربوط به خودمونه . یعنی تا به امروز که تعداد پست ها از 300 گذشته میشه گفت 200 تاش کار خودمونه .
استاد فرمودن : ممکنه این مطالبی که گذاشتی چارتا جوون بیان بخونن و از اونجایی که به نویسندش اعتماد دارن قبول کنن و منحرف بشن . نمیشه که بری هر مقاله ای که تو هر سایتی نوشته کپی کنی و بزاری مردم بخونن . البته با حالت تمسخر نویسندگان این سایتها رو به اصطلاح خودشون " ممد قولی " یاد فرمودند .
من متاسفانه نتونستم تو اون مدت کوتاه پاسخ مناسب بدم و سکوت کردم .
ولی باید خدمت استاد عرض کنم که :
اولا چارتا جوون که میان این مطالب رو از وبلاگ من می خونن ، وبلاگ من نشد میرن اون یکی . تو این سال های اخیر با گسترش اینترنت و حجم زیاد مطالب نه میشه جلوی سایت های سکسی رو گرفت نه سیاسی و اعتقادی و ... . این نشد اون یکی . باز نمیشه طرف میره با فیلتر شکن سرچ می کنه .
دوما . الان هیچ کس به هیچ کس اعتماد نمی کنه . در ضمن من همیشه گفتم که قضاوت بر عهده خود خواننده هست . من مقاله رو میزارم . درستیش و یا غلطیش رو طرف خودش باید تشخیص بده .
و سوما اینکه : استاد شما که به خودتون اجازه میدین به نویسندگان چنین سایتها و صاحبان این عقاید توهین کنید و مورد تمسخر قرار بدین از بنده و دیگران نباید انتظار داشته باشید که به عقاید شما ها احترام بزاریم . نظر و عقیده هر انسان قابل احترامه .
در ادامه هم فرمودن که میبینی نویسندگان این سایتها ( همون ممد قولی ها به قول خودشون ) و کسانی که وجود خدا رو نقض می کنن 5 تا کتاب نخوندن و هیچ اطلاعاتی ندارن و یه عده هم که حال نماز خوندن و روزه گرفتن ندارن زود حرفای اینا رو قبول می کنن و با اونا هم عقیده میشن ...
باید عرض کنم که استاد : شما و اونایی که این همه نسبت به دینتون و خدای یکتاتون متعصب هستید تا حالا چند تا کتاب خوندین ؟ خود شما تا حالا چند تا کتاب مطالعه فرمودید که با اطمینان خدا و پیامبرانش رو قبول دارین ؟ بیا من کلی آدم نشونتون بدم که حتی چهارتا سوره قرآن رو نخوندن و الکی ادعای مسلمونی و خداپرستی می کنن . یعنی میشه گفت عده کثیری از مسلمین دنیا اسما" مسلمون هستن نه رسما" . اینو که قبول دارید ان شاالله ؟؟؟
میبینی طرف دزدی می کنه ، با نامحرم ها روابط جنسی نامشروع برقرار می کنه ، پول مردمو می خوره ، صبح تا شب دروغ میگه و غیبت می کنه ، شراب خواری می کنه و یه عده از اون کله گنده هاش (امیدوارم منظورم رو بفهمید کدوماشون رو میگم ) به شدت مال اندوزی می کنن و هزارتا غلط دیگه می کنن که دقیقا با اونی که خداشون و قرنشون گفته مغایرت داره بعد هم میاد ادعای مسلمونی می کنه .
جای دور نریم . همین بچه محل های مجتمع خودمون . برا دخترای مردم مزاحمت ایجاد می کنن و همشون کمه کم با 5 دختر بصورت همزمان در ارتباطن . یادمه دوسال متوالی که ما اینجا هستیم هر سال روز نیمه شعبان میرفتن یه جا جمع میشدن و مشروب تهیه می کردن و میرفتن بالا . سیگار و لات بازی و بقیه گندکاری هاشون رو دیگه نمیگم . حالا بیا ماه محرم ببین چطور تو دسته های حسینی جلوی دخترا خودشونو جـــــــر میدن . آخر سر هم همچین ادعای مسلمونی می کنن که ....
البته نه همه مسلمونا . حساب کتاب اینا جداست . اینا هم اینقدر از جهنم اون دنیاشون می ترسن که جرات ندارن کاری بکنن وگرنه اگه خدا آیه ای نازل می کرد که " نگران نباشید . جای همتون بهشته " دست همه مفسدین فی الارض رو از پشت می بستن . این گروه هم همش اینجور نیست . درباره اینا هم بعدا توضیح میدم .
از بحث بیشتر از این فاصله نمی گیرم . فقط می خوام بگم خیلی از مسلمونا هم هستن که به عمرشون نیم جلد کتاب هم درباره صحت اعتقاداتشون نخوندن .
در ضمن باید بگم امثال سلمان رشدی و کارن دیبا و ... اندازه 100 ها برابر بیشتر از شما و بقیه مطالعه کردن . یه عده می گن سلمان رشدی قصد انحراف داشته که آیات شیطانی رو نوشته .
ولی من معتقدم سلمان و کارن و ... هرگز هدفشون انحراف مردم نبوده . چون قبل از مردم باید خودشون رو توجیه کنن . منظورم اینه که الان فلانی که مدعی هست خدا وجود نداره بیکار نیست که بیاد این حرفو بزنه . اول باید خودشونو با دلایل منطقی خودشون توجیه کنن بعد که به نتایجی دست یافتن میان برای مردم توضیح میدن . حالا شاید نتایج هر دسته متفاوت باشه و اختلاف بزرگی سر مسائل اعتقادی بوجود بیاد و شاید هر کی فکر کنه هر کی که با اون هم عقیده نیست منحرفه و قصد انحراف داره . از جمله مسلمین که همیشه میگن سلمان منحرفه و با اون کتابش قصد انحراف مسلمین رو داره .
تو کشور عزیزمون (!) هر کی از سلمان حرف بزنه و کتاباش رو بخونه و حتی در جستجوی کتاباش باشه باید کشته بشه . آی جماعت با بی دین جماعت معاشرت نکنین و کتاباشون رو نخونین . می خونید ، منحرف میشید ، بی دین میشید و اگه دست به این کارا بزنید مستحق مرگ میشید و اون دنیا می اندازنتون جهنم . چرا باید مسلمونی که این کتابو می خونه منحرف بشه ؟ یعنی ایمانش انقدر ضعیفه ؟ پس میشه نتیجه گرفت یا همه مسلمونا الکی و به تقلید مسلمون شدن و یا دین یک ضعف و شکافی داره که سعی می کنن با پوشانیدن یه سری حرفها و منع کردن از خوندن یه سری کتابا اونو حفظ کنن و بروز ندن . همیشه گفتم و بازم میگم ایمانی که با خوندن دو تا مقاله از بین بره به درد لای جرز می خوره . این سستی ایمان نشان دهنده اینه که فرد مومن تو ذهنش هنوز درباره اعتقاداتش ابهاماتی داره که نادیده گرفته و چشم بسته اون عقاید رو پذیرفته و جالب اینه که این ابهامات در بین مومنین مشترکه . و بعید می دونم تا به حال مسلمونی در جستجوی رفع این ابهامات باشه جز عده کمی که یا کشته شدن ، یا عمرشون قد نداده تحقیق کنن یا با دلایل خودشون خدا و دینش رو نقض کردن و بی دین بی خدا شدن .
همه آدما تو ذهنشون همیشه سوال بوده که : بعد از مرگ چه اتفاقی برامون میافته ، قبل از تولد کجا بودیم ، خدا وجود داره یا نه و کلی سوالات فلسفی که همه آدم ها روزی اونا رو از خودشون پرسیدن . به عقیده من اون دسته که خداپرست شدن ، برای رهایی از موج بزرگ این سوالات و عجز در یافتن پاسخ به اون ها تو ذهن خودشون خدایی رو ساختن که تواناترین و بزرگترین و داناترین و ترین و ترین و ترین باشه تا هم بر خدایان دست ساز و ناتوان سایرین برتر باشه و هم نیاز نداشته باشن این سوالای بی جواب رو از خودشون بپرسن . و با یه سری استدلال های بی پایه و اساس و غیر منطقی مثل فطرت و علت و معلول و ... اونا رو اثبات کردن که این استدلال ها یا از نوع تمثیلیه یا شهودی . و همونطور که می دونید سست ترین استدلال ها تمثیلی هست که معمولا غلط از آب درمیاد . و استدلال شهودی هم که برپایه احساسات مطرح میشه نه منطق .
کارن دیبا تو یه مقاله همه این استدلال ها رو نقض کرده و از نظر من کاملا منطقی این برهان ها رو رد کرده . کاملا واضح و شفاف گفته و ابهامی توش نیست . برعکس استدلال های خداپرستان که همیشه بخش زیادی از اون برا آدم مبهمه . شاید شما بیاید بگید برا من مبهم نیست و باز با همون استدلال های کلیشه ای تون این مساله رو توجیه کنید ولی شما فرض کنید با یکی مثل من طرفید که همه چی براش سواله و تا پاسخ سوالاتشو شفاف و واضح دریافت نکنه ایمان نمیاره . من مطمئنم پر مدعی ترین مسلمون هم نمی دونه که : « خدا قبل از اینکه کل هستی رو خلق کنه چکار می کرده و چه مدت بیکار نشسته و سرآغاز این مدت کی و چه زمانی بوده ؟ ". از اون پیامبرش گرفته تا همین دبیر پرورشی ما هنگ می کنن . و چون جوابی برای این سوال پیدا نمی کنن میگن : " زمانی میشه که علم بشر اونقدر پیشرفت می کنه که همه چی رو می فهمه اللا راز آفرینش " شما بگین . این شد جواب ؟
من و بقیه بی خدایان چطوری اینو قبول کنیم ؟ ظاهرا اون زمانی که اعراب خدا رو اختراع کردن فکر اینجاشو نکرده بودن !!!
با این شواهد میشه نتیجه گرفت که خدا ساخته ذهن انسانه و یک تلقین بزرگه که بعد از قرن ها هنوزم از بین نرفته .
عده زیادی هم هستن که فقط بلدن تقلید کنن که از نظر من بی خرد ترین آدمها جزو همین دسته هستن و متاسفانه دنیا پر شده از این آدمها .
به عقیده من بهترین کار ، مطالعه و تحقیق و بحث از هر جنب و مقایسه و نتیجه گیری بهترین کاریه که میشه در جهت یافتن مسیر صحیح انجام داد .
منظورم اینه که مثلا اگه کسی میره آیات شیطانی رو می خونه باید کل قرآن رو عمیق خونده باشه یا حداقل شروع کنه به خوندن . چون اینطوری فقط افکار یک بعدی به ذهن القا میشه و نتیجه گیری حاصل از این ذهنیت هرگز درست نیست .
عکس همین موضوع تو کشور های مذهبی صدق می کنه . از جمله ایران که از وقتی بچه به دنیا میاد تو گوشش اذان میگن کمی که بزرگ شد میره مهد کودک حمد و توحید و کوثر یاد میگیره و اگه تا آخر عمر همینجا بمونه اینقدر از رسانه ها ، مدرسه و مجتهدین و آخوندهای محترم (!) تبلیغات خدا و اسلام رو میبینه و میشنوه که ناخودآگاه ذهنیتش این مدلی شکل میگیره . چرا ؟ چون همیشه فقط یک بعد مساله بهش القا شده . چون تو مملکتی که زندگی می کنه اجازه نداره عقاید سایرین رو بدونه و اگر عقیده اش نسبت به اعتقادات دینی اون ملت تغییر کنه باید کشته بشه .
کمتر کسی می تونه منو توجیه کنه . اون عده کثیری هم که تا حالا سعی کردن با حرفاشون منو توجیه کنن معمولا یه سری چرت و پرت تحویلم دادن که هیچ کدوم منطقی نبوده .
یکی از دوستان بود که سعی داشت با نوع جدیدی از استدلال خودش منو توجیه کنه .
می گفت : گیریم تو راست می گی . حالا از خودت بپرس تو از کجا اومدی ؟ اولین درخت ، اولین آدم و اولین کهکشان و ... چطور بوجود اومده ؟ اگه این سوال رو از خودت بپرسی پی می بری که خدا وجود داره . من بازم نتونستم این حرفو قبول کنم .
الان ما تو عصری زندگی می کنیم که روز به روز علوم پایه پیشرفت می کنه و هی زیرشاخه به اونها اضافه میشه و مرز های دانش بشر گسترش پیدا می کنه .
تا دیروز ارتباط دو نفر از این روستا به اون روستا با اسب و الاغ امکان پذیر بود .
بعد ها تلفن ثابت که اختراع شد همه متحیر مونده بودن تا اینکه دیگه براشون عادی شده بود . فکر می کردن ارتباط تلفنی بیسیم دیگه ممکن نیست . حالا میبینی سیم کارت مثل نقل و نبات ریخته .
دو هفته پیش اخبار علمی فرهنگی شکه 2 نشون میداد که ده ها دانشمند از همه کشور های دنیا دستگاهی رو ساختن که بوجود اومدن جهان رو شبیه سازی می کنه . جزئیات خبر یادم نیست ولی اون روزی که قرار بود دستگاه رو راه اندازی کنن با مشکل فنی مواجه میشن و دوباره مشغول تعمیر و عیب یابی اون میشن . بازم اخبارشو نشون دادن اواخر . اگه چشمتون به BBC و CNN و روزنامه ها و ایسنا و ... باشه میبینید خیلی از اخبار هستن که جمهوری اسلامی ایران یا نشون نمیده یا با سانسور نشون میده . تو کشوری که رازبقا و حیوانات رو سانسور می کنن بیشتر از این انتظار نمیره .
روزی میاد که علوم پزشکی به قدری پیشرفت می کنه که انسان عمر هزار ساله شاید هم بی پایان پیدا کنه . طوری که دیگه خودش از زندگی خسته بشه و خودکشی کنه . همین الانش میبینی با سلول بنیادی موجودات رو خودشون ایجاد می کنن . اسلام میگه این کار حرامه . چون اون موجود یا اون انسان هویت نداره ( شاید به این خاطر میگن که مسائل دینی روی چنین افرادی صدق نمی کنه و یا خدا برنامه ای برای مجازات یا پاداش دادن به این موجودات که ساخته دست انسان هست طراحی نکرده ) . همیشه اینطوری بود . موقع اختراع بالون و هواپیما هم مخترعین با مخالفت و مبارزه بزرگان دین مواجه شدن . یا مثلا همین گالیله که در پی اثبات نظریه اش با مخالفت و جهل مذهبی های اون زمان روبرو شد .
همین الان اگه یه نخبه به یه مجتهد بگه من دارویی ساختم که طول عمر رو افزایش میده با مخالفت شدید مواجه میشه که مرگ خواست خداست و تو می خوای با خدا دربیفتی ...
روزی میاد که همه عوامل مرگ بر اثر حوادث ( زلزله – سیل – آتش سوزی - تصادفات ) و مرگ طبیعی مهار میشن . مطمئنم با وجود مهندسین و پزشکان مبتکر همچین روزی میرسه . اونوقته که مشخص میشه چطوری مرگ دست خداست ؟
یعنی ژاپنی ها که همه خونه هاشون ضد زلزله و مهندسی ساخته شده ، بخش کوچیکی از اختیارات خدا برای کشتن بنده هاش رو گرفتن ؟ خب اگه بتونن بخش کوچیکش رو مهار کنن خب حتما روزی می تونن همشو مهار کنن . شاید این استدلال من غلط باشه . شاید ادامه نسل ماها شاهد همچین روزی باشن شایدم اصلا نشه با مرگ مبارزه کرد .
تازه این فقط یکی از فرضیه های منه که تو درستی و نادرستی اون شک دارم . هر کسی جای من باشه همین فکر رو میکنه و مثل من تو صحت این موضوع شک میکنه . چون حداقل 50 درصد احتمال اینه که این کار ممکنه .
طرف انقدر سیگار میکشه میمیره ، یه جوون تو جاده ویراژ میده یهو میافته ته دره میمیره ، یکی رو به قتل میرسونن ، یکی تو زلزله میمیره میگن مرگ دست خداست . این یعنی اینکه عوامل فردی و محیطی همه کشک . خدا هرچی بخواد همون .
اگه اینطوره که خدا هر وقت هر کی رو که خواست به دلایلی که خودش فقط می دونه بکشه یه عده فاسد رو طول عمر بده که پرهیزکاران رو از راه بدر کنه و خودش هر کی رو خواست هدایت کنه و هرکی رو نخواست نکنه پس چرا آفریده ؟ بیکار بوده ؟ خب حتما هدف دیگه ای از آفرینش داشته . خود شما میگین خدا کاملا بی نیازه . کسی که بی نیاز باشه باید هدفی نداشته باشه . چون قبلا به همه اهدافش رسیده . مثلا هیچ انسانی بی نیاز نیست چون همیشه هدف خاصی رو دنبال می کنه . یعنی همه به چیزی نیاز داره . یکی به ثروت ، یکی به محبت ، یکی به تفریح و بالاخره که هر انسانی به خوردن و خوابیدن که جزو نیاز های بنیادین هستن نیاز داره . پس برای رفع این نیازها همیشه چیزی رو مورد هدف قرار داده .
یعنی دقیقا لازمه هدف داشتن ، نیاز داشتنه .
حالا دو حالت میتونه داشته باشه .
1) خدا موجودات و هستی رو بی هدف آفریده
2) خدا برای ارضا کردن نیاز خاصی که داره موجودات رو آفریده
که هیچ کدوم با فرض " خدا بی نیاز است " و " خدا جهانیان را بیهوده و بی هدف نیافریده " هم خوانی نداره . در نتیجه اون خدایی که شما میگید نمی تونه وجود داشته باشه .
درضمن اینم بگم که این فرضیه ( بیشتر میشه گفت استدلال ) رو از سایت هایی که نویسنده هاشون « ممد قولی » ها هستن نخوندم و کپی نکردم . این فرضیه ، فرضیه خودمه . از اون زمانی که تو دوره ابتدایی کتاب دینی وارد درسهامون شد این فرضیه تو ذهنمه و شایان ذکر هست که اون موقع من به اندازه امروز مطالعه نمی کردم و کامپیوتر هم نداشتم که برم سایت « ممد قولی » ها رو بخونم .
کسی می تونه این فرضیه ( استدلال ) رو رد کنه هر چی زودتر اقدام کنه .
اگه با دلایل منطقی این فرضیه رو تونستین رد کنین واقعا آفرین داره و منو تا حد زیادی از کج اندیشی و نادانی دور کردین .
من تا زنده هستم تحقیق می کنم و هیچوقت این موضوع رو از یاد نمی برم .
تا عمر دارم در پی یافتن پاسخ درست سوالاتم خواهم بود .
شاید تا آخر عمرم همینطور بی خدا موندم ، شاید هم 10 دقیقه مونده به مرگم به خدا ایمان آوردم .
حداقل از این موضوع احساس رضایت می کنم که کورکورانه از کسی تقلید نمی کنم و تا چیزی برام ثابت نشده اونو قبول نمی کنم و نخواهم کرد .
هنوز یک چهارم حرفامو نزدم . حرف زیاده واسه گفتن . افکار زیاد دیگه ای دارم تو ذهنم که نمی تونم همشو یه جا بگم . خسته شدم بس که تایپیدم .
شاید یه عده از شماها وقتی نوشته های منو می خونید فکر کنید دارید مرتکب گناه میشید که اینا رو می خونید و مثل بید بلرزید و تصور اون زمانی رو بکنید که اون دنیا تو جهنم دارید جیلیز ویلیز می کنید . حتی از ترس نتونید فکرش رو هم بکنید . این همون ترفندیه که قوم مسلم و خداپرست به کار بردن . انقدر به قول خودشون " بیم و بشارت دادن " که از ترس نمی تونید دو تا کلمه درباره خلاف عقایدتون بخونید . ولی من از اون وقتی که مطالعم رو شروع کردم با خودم عهد بستم که تو خوندن مطالب و ارایه فرضیه هیچ ترسی نداشته باشم .
باید به عرض استاد محترم پرورشی مون برسونم منظورم این نیست که خوانندگان هم این کارو بکنند .
این فقط عقیده و نظر منه . هر کس خودش تصمیم میگیره چکار کنه . من فقط نظرم رو گفتم .
کسانی که طالب بحث کردن با من هستید ( چه رو در رو چه اینترنتی ) اگر برای حرف هایتان دلایل منطقی و قابل قبول ندارید بهتره به بحث کردن اقدام نکنید . و قبل از اینکه با من بحث کنید بهتره این مقاله و مقالات دیگه که تو آرشیو گذاشتم رو دقیق بخونید بعد بحث کنید چون من دوباره نمی تونم این همه حرف رو براتون بازگو کنم . در غیر این صورت با هیچکس بحث نمی کنم .
سعی می کنم تو پست بعدی نرم افزار قرآن رو براتون آماده کنم تا دانلود کنید . ترجمه انگلیسی و فارسی هم داره . یه چند تا هم PDF براتون میزارم برید دانلود کنید . یه کتابی هم هست به اسم " بازشناسی قرآن " که اونم کتاب خوبیه . آیه ها رو بررسی می کنه و سخنان امامان و پیامبران و احادیث و آیات قرآن رو با هم مقایسه می کنه و قسمت های ضد و نقیض بین اونا رو توضیح میده .
خودم این کتابو دانلود کردم ولی هنوز فرصت نکردم شروع کنم به خوندن . تو آرشیو قسمت دانلود PDF هست کتابه . برید دانلود کنید ، بخونید ، با قرآن مقایسه کنید و ببینید کدوم قابل قبول تره ؟؟؟
من خودمم سعی می کنم سر فرصت شروع کنم به خوندن و مقایسه کردن .
در آخر از کسانی که می خوان بحث کنن خواهش می کنم در صورت امکان به روش مکاتبه ای حرفاشونو بزنن . اگه کوتاه بود تو نظرات و اگه طولانی بود تو یه وبلاگی بنویسین یا تو یه فایل ورد یا PDF آپلود کنید و لینکش رو بدید . چون همونطور که گفتم بحث بصورت گفتاری مشکله و امکانش زیاده که رشته کلام از دست آدم در بره یا حضور ذهن کافی نداشته باشه تا همه حرفاشو بگه .
بازم تاکید می کنم حتی الامکان مکاتبه ای حرفاتونو ارایه بدین لطفا .
خسته نباشید که این متن رو تا آخر خوندید .
دوباره برمیگردم ...
[+]
نوشته شده توسط شاهین (مدیر وبسایت) در 14:16
|
|
پنج فرضیه درباره ی آینده ی دین
بخشی از کتاب «شکستن طلسم» ؛ دین به سان یک پدیده ی طبیعی
دانیل دنت
ترجمه: ا. فرزام
برگرفته از سایت سکولاریسم برای ایران
انجام پژوهش گران تمام می شود و گاهی اثرات زیانباری دارد. یکی از درس هایی که از تاریخ قرن بیستم می گیریم این است که گاهی باید دانشمندان از پیگیری کنجکاوی های آنی شان منع کرد. اکنون می توان پرسید که گذشته از کنجکاوی صرف، آیا بررسی علمی دین واقعاً موجه است؟ آیا ما به پژوهش دین نیاز داریم؟ آیا این پژوهش به ما یاری می رساند تا سیاست های بهتری اتخاذ کنیم؛ مسائلی را حل کنیم و جهان بهتری بسازیم؟ ما درباره ی آینده ی دین چه می دانیم؟ در مورد آینده ی دین می توان پنج فرضیه ی کاملاً متفاوت را مطرح کرد:
البته می توان احتمالات دیگری را هم طرح کرد، اما این پنج فرضیه نشانگر کرانه ی دیدگاه هایی است که جدی گرفته می شوند. اهمیت این فرضیه ها در این است که هر کسی دست کم یکی از کی را از این فرضیه ها را مهمل یا دردسرساز یا حتی عمیقاً آزاردهنده می داند، اما یکی را نه تنها پیش بینی می کند بلکه عمیقاً مشتاق وقوع آن است. مردم بر پایه ی آمال و خواسته هایشان عمل می کنند. نظرات ما در مورد دین، به بیان ملایم، متنافر است پس می توانیم مشکلات و اختلافات پیش رو را پیش بینی کنیم. این اختلافات در بهترین حالت موجب هدر رفتن تلاش ها و منجر به کارزارهای غیرسازنده می شوند و در بدترین حالت به جنگ های تمام عیار و فجایعی مانند نسل کشی می انجامند.
دست بالا، فقط یکی از فرضیه های بالا درست از آب در خواهد آمد؛ بقیه عمیقاً بر خطا خواهند بود. بسیاری فکر می کنند که می دانند فرضیه ی درست کدام است، اما هیچ کس حقیقت امر را نمی داند. آیا همین نکته به خودی خود دلیل کافی نیست تا دین را به طور علمی مطالعه کنیم؟ چه بخواهید دین تقویت شود و چه بخواهید نابود شود، چه بخواهید که دین تحول یابد و چه بخواهید که به وضع فعلی باقی بماند، مشکل می توانید منکر این مطلب شوید که وضع آینده ی دین اهمیت فوق العاده ای در شکل دهی آینده ی دنیا دارد. امید و خواست هایتان هر چه که باشند، به سودتان خواهد بود که بدانید وقوع کدام رخداد محتمل است و چرا. از این جهت، شایان ذکر است که کسانی هم که به قداست عدد 5 معتقد اند با حدّت اخبار را می کاوند تا شواهدی برای اعتقاد خود بیابند. آنها منابع و مراجع خود را تنظیم می کنند و بر سر تعابیر مختلف پیشگویی هایشان بحث می کنند. آنان فکر می کنند که کندوکاو آینده ی دین برایشان مفید است، در حالی که اعتقاد ندارند که آدمی می تواند سیر رخدادهای آتی را تعیین کند. ما [که چنین اعتقاداتی نداریم] دلایل بیشتری برای بررسی پدیده ی دین داریم، زیرا کاملاً آشکار است که از خود خشنودی و جهل می تواند منجر به اتلاف فرصت های ما برای هدایت این پدیده به سمت و سویی شود که درست می شماریم.
باید گفت که نظرات مردم درباره ی پژوهش علمی دین به چند دسته تقسیم می شود. یک دسته متقاعد اند که پژوهش علمی دین ایده ی خوبی است؛ دسته ی دیگر شک دارند که این پژوهش ارزش چندانی داشته باشد؛ گروه دیگر فکر می کنند که شاید پیشنهاده ی من شرورانه – توهین آمیز، خطرناک، و یا احمقانه است. من نمی خواهم برای کسانی که با من موافق اند موعظه کنم. روی سخن من بیشتر با کسانی است که از پژوهش دین متنفرند. امیدوارم بتوانم آنها را متقاعد کنم که نفرت آنها نابجاست. این البته وظیفه ی خطیری است. مثل این است که بخواهیم کسی را که نشانگان سرطان را دارد متقاعد کنیم که باید همین حالا نزد دکتر برود، چون ممکن است او هراس نابجایی از آزمایش سرطان داشته باشد و اگر زودتر خود را به دکتر نشان ندهد، تأخیر به بهای جانش تمام شود. در چنین مواقعی ممکن است دوستان تان از مداخله ی شما در زندگی شان برآشفته شوند، اما باید ثابت قدم باشید. خب، من می خواهم دین را روی میز آزمایش بگذارم. اگر چنان که خیلی از مؤمنان اصرار دارند دین پدیده ای خوش خیم باشد، نتیجه ی آزمایش آسودگی می آورد؛ ظن و گمان ها را می زداید و سپس می توانیم به عوارض جانبی دین بپردازیم، درست مثل هر پدیده ی طبیعی دیگر که عوارض جانبی خود را دارد. اگر هم پدیده ی دین خوش خیم نباشد، هر چه زودتر و روشن تر مشکل را تشخیص بدهیم، بهتر خواهد بود. آیا خود این پرسمان موجب ناراحتی و خجالت می شود؟ تقریباً به قطع می توان گفت که بله، اما این بهای اندکی است که باید بپردازیم. آیا خطر این هست که کنکاش گسترده ی دین موجب اختلال در یک دین سالم شود، یا حتی آن را فلج کند؟ البته. مخاطره همواره وجود دارد. آیا می ارزد که دست به چنین مخاطره ای بزنیم؟ شاید نه، اما من هنوز استدلالی ندیده ام که مرا به این امر متقاعد کند، و به زودی به بهترین این استدلال ها خواهیم پرداخت. در این باره، فقط استدلال هایی شایان توجه خواهند بود که بتوانند نشان دهند که (1) دین در مجموع برای نوع بشر فوایدی دارد ، و (2) این فواید با پرداختن به پژوهش دین زایل می شوند. من به شخصه نگران این هستم که اگر ما اکنون دین را به پرسش نگیریم، و با هم نکوشیم تا بازنگری ها و اصطلاحات لازم را در آن اعمال کنیم، صوری از دین را برای فرزندان خود به ارث خواهیم گذاشت که به طور فزاینده ای مسموم و خطرناک خواهند بود. البته من نمی توانم این پیش بینی شخصی ام را ثابت کنم، و از کسانی که فکر می کنند چنین چیزی قطعاً رخ نخواهد داد می خواهم که فارغ از دل بستگی شان به سنت دینی خود، که مسلماً هیچ ربطی به این بحث ندارد، دلایل پشتیبان عقاید خود را بیان کنند.
کلاً، بیشتر دانستن بخت شما را برای رسیدن به اهداف تان افزایش می دهد. این یک حقیقت منطقی نیست، زیرا عدم قطعیت تنها عاملی نیست که می تواند احتمال حصول اهداف را کاهش دهد. هزینه ی دانستن (مانند هزینه ی رسیدن به دانش) باید منظور شود، و چه بسا این هزینه ها گزاف باشند، به همین خاطر است که گاهی «هرچه بادا باد» توصیه ی خوبی است. فرض کنید که ما نتوانیم به دقت بدانیم که معلومات در یک حیطه ی خاص تا چه حد برایمان مفید است. اگر چنین باشد، آنگاه هرگاه به آن حد برسیم (البته اگر رسیدن به آن حد برایمان مقدور باشد) باید پیشروی بیشتر را منع کنیم یا دست کم کسب معلومات بیشتر در آن حیطه را ناپسند بشماریم. شاید این اصل هرگز به کار گرفته نشود، اما این نکته را نمی دانیم، و مسلماً باید این اصل را بپذیریم. پس شاید یکی از عمده ترین اختلاف نظرهای جهان امروز بر سر این باشد که آیا ما به چنان حدی رسیده ایم یا نه. این رویکرد تبیین روشن تری از عقاید اسلام گرایانی که می گویند علم غربی چیز بدی است به دست می دهد: شاید بتوان گفت که اشکال اعتقاد آنان فقط این است که حد و مرز سودمندی دانش را غلط تعبیر کرده اند. گاهی جهل غنیمت است. باید چنین احتمالاتی را به دقت ملاحظه کنیم.
[+]
نوشته شده توسط شاهین (مدیر وبسایت) در 16:35
|
|
روش کلیک کنید تا عکس رو در اندازه ی واقعیش ببینید.
کی می تونه جلوی منو بگیره ؟
یه مشت آدم احمق و زبون نفهم ؟
شاید بتونن منو اخراج کنن ، کتکم بزنن ، شکنجم بدن و در نهایت بکشن ...
ولی هرگز نمی تونن افکار منو ازم بگیرن .
من تا زنده هستم به راهم ادامه می دم .
شاید نتونم آخر سر جواب سوال هام رو بگیرم ...
ولی حداقل اینو می دونم که احمق از این دنیا نمی رم .
من به اعتقادات کسی کاری ندارم . من فقط دنبال راه خودم می گردم .
برام اصلا مهم نیست که بقیه مثل من فکر کنن .
و هرگز نمی خوام به افکار دیگران تجاوز کنم و به زور اونو تغییر بدم .
ولی عده زیادی هستن که با بی شرمی تمام به خودشون اجازه همچین جسارت بزرگی رو میدن .
به قول یکی از دوستان :
« کارهای بزرگ را بگذارید برای آدم های بزرگ , حتی اگر شیطان پرستی و خودکشی کردن باشد.
شما حقیرتر از آنی هستید که بتوانید خدایتان را بپرستید و احمق تر از آنکه نگذارید خدایتان را پرستش نکنند »
خواهشا تو نظرات آشغال ننویسید . وگرنه مجبورم حذف کنم .
تو پست بعدی با مقاله " آینده ادیان " برمی گردم .
[+]
نوشته شده توسط شاهین (مدیر وبسایت) در 16:14
|
|
اینم قسمت سوم مقاله . اگه تا اینجا خوندید بهتون خسته نباشید میگم .
مهم نیست چه برداشت هایی بکنید فقط امیدوارم بتونید راهتونو خودتون پیدا کنید .
فرض کنید که به شما بگویم: "من به دنبال یک خانه ی سه خوابه در پاریس پشت باغ لوکزامبورگ هستم که نمایی عالی به روی این باغ داشته باشد... و بیش از 10000 یورو هم حاضر نیستم بپردازم؛ اما اطمینان دارم؛ باور دارم که بالأخره پیدا می کنم!" مسلماً شما فکر می کنید که "او دارد خودش را فریب می دهد؛ چیزی را که می خواهد با چیزی که می تواند بخرد قاطی کرده..." و مسلماً حق با شماست (گرچه این قطعاً چیزی را ثابت نمی کند: کسی چه می داند، شاید من بتوانم آدم دیوانه ای را پیدا کنم که حاضر باشد چنین خانه را به من بفروشد!) و وقتی که می گویم خدایی وجود دارد، که مرا دوباره زنده می کند و الخ... آیا به نظرتان نمی رسد که این قضیه کمی بعیدتر از یافتن خانه ی سه خوابه ای پشت باغ لوکزامبورگ به ده هزار چوق باشد؟ اگر این طور نباشد یا خدا را خیلی دست کم گرفته اید یا بنگاه های املاک را خیلی دست بالا!
موضع اتئیست با این نکته تقویت می شود که اغلب می خواهد که اشتباه کرده باشد. این ثابت نمی کند که موضع اتئیست درست است، بلکه او را کمتر از مؤمنانی که برای تسلا بی چون و چرا وجود خدا را باور می کنند در مظان شک قرار می دهد...
در اینجا باید بحث را ختم کنم. قصد داشتم فقط تعدای از برهان های ممکن را مطرح کنم. شما خود می توانید قوت و ضعف هر یک را سبک سنگین کنید. احتمال وجود خدا را عقلاً نمی توان نفی کرد. همین نکته اتئیسم را چیزی می سازد که هست. بگذارید تکرار کنم، اتئیسم یک معرفت یا شناخت نیست، یک باور است. یک یقین نیست، یک شرط بندی است.
همین نکته باید ما را وادارد تا روادار باشیم. آنچه اتئیست ها و خداباوران را از هم جدا می کند، یک جهل مشترک است. چطور این جهل می تواند از دانش مشترک مهم تر باشد: تجربه ی معینی از زندگانی، از عشق، از رنج انسانی، انسانی که در فلاکت خود موقر و در رنج خود شجاع است؟ این نکته ایست که من ایمان می خوانم. چیزی که باید مؤمنان و غیرمؤمنان را گرد هم آورد. کشتن دیگران به خاطر چیزی که نمی دانیم دیوانگی محض است. بهتر است که با هم به خاطر چیزهایی بجنگیم که می دانیم و قدر می نهیم: تصور معینی از انسانیت و تمدن؛ تصور معینی از زندگی در جهان، با تمام فلاکت اش، با تمام حدّت ذهن مان... این چیزی است که می توانیم اومانیستم بخوانیم، که البته یک دین نیست، بلکه یک شیوه ی اخلاقی است. ایمان به انسان و انسانیت.
این نگرش نه می تواند جای خدا را بگیرد، و نه خدا را حذف کند. اما بدون این ایمان، هیچ دینی و هیچ اتئیسمی برای بشریت پذیرفتنی نیست.
[+]
نوشته شده توسط شاهین (مدیر وبسایت) در 16:12
|
|
اینم قسمت دوم مقاله . بازم میگم . کورکورانه چیزی رو قبول نکنید و اینکه منطقی و درست فکر کنید .
برهان دوم اتئیست ها هم نفی کننده است، اما شاید بتوانم بگویم که تجربی است نه نظری. نقش اصلی خدا در اندیشه ی آدمی، تبیین جهان، حیات و خود اندیشه است... اما در حالی که خود خدا، اگر وجود داشته باشد، بنا به تعریف تبیین ناپذیر است، چنین تبیینی چه سودی دارد؟ من منکر این نیستم که دین هم یک نظام باور ممکن است. لازم به گفتن نیست که خیلی هم مورد احترام است. اما به کیفیت اندیشه ی دینی شک دارم. مگر این طور نیست که دین چیزی را که نمی دانیم (علت وجود جهان، حیات، اندیشه و ...) توسط چیزی دیگری تبیین می کند که ما حتی کمتر درباره اش می دانیم (خدا)؟ از دید عقلانی، چنین تبیینی چه ارزشی دارد؟ این شیوه همان "پناهگاه جهل" اسپینوزا است که درباره ی تعبیر خودش از خدا هم صادق است. اسپینوزا در کتاب اخلاق می نویسد: "خدا که جوهری مشتمل بر بینهایت صفات است که هر یک بیانگر ذاتی بینهایت و ابدی هستند، ضرورتاً وجود دارد." اما درباره ی این خدا یا بینهایت صفات ذات بینهایت چه می دانیم؟ هیچ، جز اینکه آن صفات شبیه ایده های ما هستند، اما ایده های ما خدایی برنمی سازند.
پس چرا باید خدا را باور کنیم؟ پاسخ فروید این است که "جهل جهل است؛ و حق نداریم از جهل، باوری را نتیجه بگیریم." یا بهتر این است که بگوییم حق داریم باور کنیم، اما باور ما نمی تواند جای دانش یا معرفت را بگیرد. زنده باد شکاکیت. نه جهل ایمان را توجیه می کند، و نه خدا می تواند دلیلی برای انکار جهل باشد.
پس اگر برای تبیین هر چیز و همه چیز به فرض وجود خدا متوسل شویم، هیچ چیز را تبیین نکرده ایم. بلکه صرفاً یک نوع جهل را جایگزین جهل دیگر کرده ایم. چرا چنین است؟
دوستی به من می گفت: "من اتئیست نیستم. من به راز اعتقاد دارم..." خب؟ مگر اتئیست ها وجود راز را نفی می کنند؟ آیا اتئیست ها ادعا می کنند که همه چیز را می فهمند، می دانند، و می توانند تبیین کنند؟ این نگرش اتئیسم نیست، بلکه ساینتیسم است؛ کوری است؛ حماقت است. حتی اگر می توانستیم کل پدیده های جهان را تبیین کنیم – چیزی که راه درازی در پیش داریم تا به آن برسیم – هنوز مجبور بودیم خود جهان را هم تبیین کنیم، کاری که از پس ما بر نمی آید. با این حال، باید داوری کنیم، عشق بورزیم، عمل کنیم، زندگی کنیم. هیچ علمی همه ی این امور را در بر نمی گیرد. فرق اتئیسم و ساینتیسم همین است. ساینتیسم صورت چشمبند زده ی اتئیسم است. ساینتیسم دین علم پرستی است: اتئیسم، ماتریالیسم یا راسیونالیسم [خردگرایی] در ذات خود علم پرست نیستند. ساینتیسم کاریکاتور یک شبه دین جزمی و فسیل شده از این نگرش هاست. می توانیم ساینتیسم را دین بیدینان بنامیم: یک نظام "آزاد اندیشی" که با اندیشه ی آزاد نمی خواند!
مسلماً علم نمی تواند همه چیز را تبیین کند. عقل هم نمی تواند. چیزهایی هست که نمی دانیم و چیزهایی هست که نمی فهمیم. راز هست و همیشه بوده است. ساینتیست ها اشتباه می کنند که خلاف این ادعا می کنند. اما دینداران چه حقی دارند که راز را قبضه کنند، و آن را ملک مطلق خود بشمارند؟ این حقیقت که راز وجود دارد به معنای درستی دین یا نادرستی خرد نیست! بلکه به این معناست که جزمیت، چه دین محورانه و چه عقل محورانه، باطل است. رد جزمیت، وهن دین است چون دین کلاً بر پایه ی جزمیت است. دانشمند نیازی ندارد تا دانش را بپرستد، اما مؤمنی که خدا را نپرستد چه کند؟
پس اتئیست بودن به معنای نفی وجود راز نیست؛ بلکه نفی فرونهادن راز است. نفی میانبر زدن و پذیرش ایمان و تعبد است. اتئیسم مدعی تبیین همه چیز نیست، بلکه نفی تبیین همه چیز توسط چیزی تبیین ناشدنی است.
از سوی دیگر باور به وجود خدا رازی به جهان نمی افزاید؛ بلکه تنها نامی به آن راز می دهد (اگر نامیدنی باشد) و آن را به داستان هایی درباره ی عشق... خدای متعال، پروردگار جهان آفرین، خدای رحمان رحیم یا "پدر ما که در آسمان هاست..." فرو می کاهد. این شیوه همه چیز را توضیح می دهد، البته با فرض گرفتن چیزی که خود توضیح دادنی نیست. در نتیجه، هیچ چیز را توضیح نمی دهد؛ فقط راز را جابجا می کند – و اغلب آن را به جامه ای انسان وار در می آورد. "ابتدا خدا آسمان ها و زمین را آفرید، و سپس انسان را از تصویر خود آفرید..." این شیوه جهان را به طریقی که برایمان آشناست شرح می دهد. ولتر می گوید: "اگر خدا ما را آفریده پس باید لطفش را جبران کنیم." از دید روانشناختی، کدام یک قابل قبول تر است؟ از دید فلسفی کدام یک مشکوک تر است؟ جهان اسرارآمیز تر از آن چیزی است که انجیل و قرآن می گویند. چگونه محتوای این کتاب ها می توانند این نکته را توضیح دهند؟
کوچک ترین گل رازهایی در خود نهفته دارد که در وهم نمی گنجد. اما چرا باید فرض کنیم که از طریق دین می توانیم به رازها رخنه کنیم؟
آنچه ذاتی است بر ما ناشناخته است. اما چرا باید امیدوار باشیم که آن ناشناختنی خدا باشد؟
سه برهان دیگر اتئیسم ایجابی تر هستند. نخستین برهان، ساده ترین و متقاعدکننده تر از همه است: مسئله ی شر. دنیا چنان پر از ترس، رنج و بی عدالتی است که راحت نمی توانیم باورکنیم که این جهان پر از شر، آفریده ی خدایی مطلقاً خیر و قدیر باشد.
این پارادوکس برای فیلسوفان باستانی چون اپیکور و لاکتانس هم شناخته شده بود: یا خدا می خواهد ریشه ی شر را از دنیا بکند و نمی تواند، که در این حالت قدیر نیست، یا می تواند ولی نمی خواهد، که در این صورت خیرمطلق نیست... اما اگر خدا هر یک از این دو صفت را نداشته باشد (و مهم تر اینکه اگر هیچ یک از این دو صفت را نداشته باشد) آیا همچنان می توان او را خدا نامید؟ این همان مسئله ی تئودیسی[1] [عدل الاهی] است که لایبنیتس چنین بیان می کند: "اگر خدا وجود دارد، شر از کجا آمده؟ اگر خدا وجود ندارد، خیر از کجا آمده؟" اما مسئله ای که وجود شر پیش روی خداباوران می گذارد، جدی تر از مسئله ای است که وجود خیر پیش روی بیخدایان می گذارد. مسئله ی شر اساسی تر، نامحدودتر و سرکش تر است. ما نیازی به خدا نداریم تا لبخند یک کودک را توضیح دهیم. اما وقتی کودکی می میرد، یا به شدت درد می کشد، چه کسی جرأت می کند برای مادر کودک از عظمت خدا و آفرینش او بگوید؟ و چه بسیارند کودکانی که هر لحظه در سراسر جهان رنج می کشند.
خداباوران پاسخ می دهند که خود انسان مسئول بسیاری از فجایع عالم است... این درست. اما انسان مسئول همه ی فجایع نیست. اختیار نمی تواند همه چیز را تبیین کند. گناه همه چیز را تبیین نمی کند. وجود شر برای هر خدایی که دوست داشتنی و خیر قلمداد می شود مهلک است – و اصلاً چطور خدا می تواند خیر نباشد؟ چرا باید بپذیریم که خدا اموری را روا می دارد که از هیچ پدری انتظار نداریم؟ من زمان زیادی را در بخش کودکان یک بیمارستان بزرگ در پاریس گذرانده ام. در آنجا انسان به علو انسانیت پی می برد و به دنائت خدا، اگر وجود داشته باشد. مارسل کُنش به درستی نوشت که "رنج کودکان، شر مطلق است." و همین رنج کل آموزه ی عدل الاهی را فرو می ریزد. چقدر از قساوت ها هیچ ربطی به شرارت آدمی ندارند؟ چقدر از رنج ها ناشی از گناه نخستین آدم هستند؟ چقدر از ترس ها ناشی از وجود خود انسانیت هستند؟ این چه خدایی است که آهو را در چنگال ببر و کودک را در چنگال سرطان وا می گذارد؟
برهان دوم، سوبژکتیوتر است، و من آن را چنین مطرح می کنم: من عموماً نظر مثبتی درباره ی نوع بشر ندارم و فکر نمی کنم که ما آفریده ی خدا باشیم. آن قدرت عظما و این محصول حقیر؟ حاشا! رذالت، پستی و، به قول پاسکال، فلاکت آدمی بسیار و علو او اندک است.
البته این بدان معنا نیست که ما هم باید به این فلاکت بیفزایم. انسان-بیزاری[2]، شریرانه است: می انگارد که هیچ قهرمانی در میان آدمیان نیست؛ می انگارد که هیچ انسان نیکی یافت نمی شود و جهان را کنام بدکاران و فرومایگان می سازد. اما قهرمانان هم نقطه ضعف های خودشان را دارند؛ همین آنان را انسان می کند. برای فهم فرومایگان و قهرمانان نیازی به خدا نیست. شجاعت کافیست. مهر کافی است. انسانیت کافی است. از دیگر سو، خدا می تواند جز نفرت، خشونت، رذالت و حماقت چه چیزی را توجیه کند؟ اگر دیوان و شریران را کنار بگذاریم، با قدری معرفت به خود، می توانیم به سان برگسون بگوییم که ستایش انسان متفرعنانه است. انسان سرشار از خودخواهی، کبر و ترس است و تهیدست در شجاعت و سخاوت. سرشار از عزت نفس است و اندک مایه در عشق. خدا چگونه چنین موجود حقیری را آفریده است؟
دین، همه ی دین ها، دچار خودشیفتگی اند (اگر خدا مرا آفریده، پس من موجود ارزنده ای هستم). این به خودی خود برای اتئیست بودن کافیست: خداباور مرتکب گناه تفاخر می شود.
از دیگر سو، اتئیسم نوعی فروتنی است. اتئیست انسان را جزو جانوران می شمارد، و حقیقت هم همین است. شاید بتوان گفت که ما مسئولیت داریم که انسان بشویم. شاید بتوان گفت که این مسئولیت را خدا به ما اعطا کرده، تا بتوانیم آفرینش او را ادامه دهیم... شاید. اما قبول این نکته برای من بسی دشوار است. برای موجودات ناچیزی که ما باشیم، به نظرم طبیعت کفایت می کند.
سومین برهان ایجابی می تواند شگفتی آور باشد. من همچنین به این خاطر به وجود خدا باور ندارم که ترجیح می دهم خدایی وجود داشت. می توان گفت این عکس برهان قمارباز پاسکال است. مهم نیست که ایده ای برای ما سودمند باشد بلکه باید محتمل باشد – اندیشه که تجارت یا قمار نیست . و به نظر من خدا بیشتر سودمند است تا محتمل: خدا چنان مطابق امیال و آمال ماست که باید از خود بپرسیم که آیا خودمان او را نیافریده ایم؟
ما بیش از همه چه می خواهیم؟ اینکه نمیریم؟ پس از مرگ دوباره با خویشان و دوستان از دست رفته مان دور هم جمع شویم...؟ و مسیحیت چه نویدی به ما می دهد؟ اینکه نخواهیم مرد، یا واقعاً نخواهیم مرد، رستاخیز خواهیم داشت، و دوباره محبوبان از دست رفته مان را می بینیم. و نوید می دهد که اکنون و همیشه کسی هست که به ما عشق می ورزد، عشقی بینهایت... دیگر چه می خواهیم؟ هیچ! همین دین را این قدر نامحتمل می کند. چقدر معجزه آساست که واقعیت این قدر شسته و رفته مطابق میل ما باشد! البته این ثابت نمی کند که خدا وجود ندارد – چرا که خدا، بنا به تعریف، از پس انجام چنین معجزه ای برمی آید. اما این اشارتی است به اینکه فکر کنیم شاید خدا خوب تر از آن است که بتواند وجود داشته باشد. شاید ما داریم خودمان را فریب می دهیم. شاید دین فقط ، به معنای فرویدی کلمه، یک توهم باشد: توهمی که ضرورتاً خطا نیست (ممکن است عاقبت خدایی وجود داشته باشد) اما "این باور برگرفته از آمال آدمی است". گرچه این برهان وجود خدا را نفی نمی کند، اما احتمال وجودش را کمرنگ تر می سازد. "باید به خود بگوییم که خیلی عالی می شد اگر خدایی جهان را آفریده بود و مطابق مشیت الاهی اداره می کرد و نظمی اخلاقی در جهان بود و پس از مرگ زندگی می کردیم؛ اما نکته در اینجاست که همه ی اینها دقیقاً بیانگر آمال ماست." باور به خدا، باور به بابانوئلی است که هزار بار قوی تر باشد، یا اینکه بینهایت قوی تر باشد. این باور به ما خدایی می بخشد که ما را هنگام ناکامی یا مرگ پدران واقعی مان تسلی می دهد. کسی که عدل حقیقی، عشق حقیقی و قدرت حقیقی است و ما را یاری می دهد و نجات می بخشد... من به خوبی می فهمم که چرا ما خواهان چنین چیزی هستیم. اما چرا باید به آن باور داشته باشیم؟ نیچه می گفت: "ایمان نجات می دهد، پس دروغ می گوید". پس قبول کنیم که خدا کمی خوب تر از آن است که شک برانگیز نباشد.
[+]
نوشته شده توسط شاهین (مدیر وبسایت) در 16:8
|
|
سلام به جمیع دوستان و بازدیدکنندگان .
بازم مثل همیشه میگم : چیزی رو کورکورانه قبول نکنید و ندانسته از کسی تقلید نکنید !!!
خب . اینم یه مقاله جامع درباره آتئیسم ها ( بی خدایان ) که در سه قسمت آماده کردم
بخونید و روش فکر کنید و درست قضاوت کنید !!!
"ایمان نجات می دهد، پس دروغ می گوید." (نیچه)
برگرفته از کتاب The Little Book of Philosophy
اتئیسم در فلسفه یکّه است: یک باور است، اما باوری است منفی. یک اندیشه است، اما اندیشه ای که یکسره درباره ی غیاب ابژه ی خویش است.
این نکته از تبارشناسی این واژه [atheism] آشکار است: این a کوچک منفی درست پیش از بی کرانگی theos (خدا) می آید... اتئیست همان بی خدا است. کسی که یا به وجود خدا باور ندارد، یا اظهار می کند که خدایی وجود ندارد. پس در جهان خداباوری که ما زندگی می کنیم می توانیم میان دو نوع اتئیسم فرق بگذاریم: بی باوری به خدا (اتئیسم منفی) یا باور به اینکه خدایی وجود ندارد (اتئیسم مثبت یا میلیتانت): فقدان باور یا باور به فقدان. نداشتن خدا یا نفی خدا.
لازم نیست به بحث از تفاوت این دو نوع اتئیسم بپردازیم. اینها دو جریان مختلف هستند و نه دو رود گوناگون: دو قطب درون یک میدان هستند. در میانه ی این دو قطب، بی باوران مردد قرار دارند. کسانی که درنگ می کنند و تذبذب ... اما آنها هم اتئیست هستند. شما یا به خدا باور دارید و یا باور ندارید: هر کسی که دومی را بر می گزیند اتئیست است.
اگنوستیک ها (لاادریان) کسانی هستند که از گزینش طفره می روند. رویکرد آنان شبیه چیزی است که اتئیسم منفی خواندم، اما اگنوستیک ها وجود خدا را محتمل تر می دانند. اگنوستیسیم نوعی مرکزگرایی متافیزیکی ، یا نوعی شکاکیت دینی است. فرد اگنوستیک خود را ملزم نمی کند، نمی خواهند موضع گیری کند. نه باور دارد و نه بی باور است: مسئله را حل ناشده باقی می گذارد. او دلایل خوبی برای پیش گرفتن این رویکرد دارد. اگر بپذیریم که نمی دانیم که خدایی هست یا نه (چون اگر می دانستیم که دیگر پرسش مطرح نمی شد) دیگر چرا باید درباره ی وجود خدا موضع گیری کنیم؟ چرا باید چیزی را که نمی دانیم رد یا قبول کنیم؟ در اینجا هم نگاهی به تبارشناسی واژه روشنگر است: واژه ی یونانی agnostos به معنای نادانستنی یا ناشناختنی است. در مورد دین، اگنوستیک ها کسانی هستند که نمی دانند آیا خدا وجود دارد یا نه، و می خواهند بر این جهل تأکید کنند. چرا باید آنها را به این خاطر سرزنش کنیم؟ ظاهراً فروتنی از آن آنهاست. سادگی هم همین طور. به بیان زیبای پروتاگوراس: "درباره ی خدایان نه می توانم بگویم که هستند؛ نه می توانم بگویم که نیستند؛ و نه می توانم بگویم که چیستند چرا که کاستی های دانش من فراوان است: موضوع مبهم است و عمر آدمی کوتاه." لازم به گفتن نیست که این دیدگاه احترام برانگیزی است، و بخردانه می نماید. هم دین باوران و هم اتئیست ها را سر جایشان می نشاند: هر دو بیش از آن که بدانند ادعا می کنند.
اما نقطه قوت اگنوستیسیم نقطه ضعف آن هم هست. اگر اگنوستیک بودن تنها به معنای جهل نسبت به بودن یا نبودن خدا باشد، همه ی ما اگنوستیک هستیم. به این معنا ، اگنوستیسیم یک موضع فلسفی نیست، بلکه بخشی از وضعیت بشری است. کسی که بگوید: "من می دانم که خدا وجود ندارد" یک احمق است و نه اتئیست. بگذارید بگوییم احمقی است که بی باوری را با دانستن معرفت اشتباه گرفته است. همچنین کسی که بگوید: "می دانم که خدا وجود دارد" احمقی است که باور دارد. حقیقت این است، و باید تأکید کنم، که ما واقعاً نمی دانیم. باور داشتن یا نداشتن بی باوری چیزی را اثبات نمی کند. این کیفیت باور است: اگر شما چیزی را بدانید دیگر نیازی نیست تصمیم بگیرید که آیا باید آن را باور کنید یا نه. پس، به قول فیلسوفان، چون اگنوستیسیم همه را شامل می شود شکست می خورد. اگر همه اگنوستیک هستند، چرا باید به خود زحمت بدهیم تا خود را اگنوستیک بخوانیم؟
اگنوستیسیم فقط وقتی اهمیت فلسفی می یابد که از اظهار جهل صرف فراتر رود: یعنی هنگامی که بگوید اظهار جهل کفایت می کند، یا بگوید که اظهار جهل بهتر از هر دو موضع دیگر است. فرد اگنوستیک برنگزیدن را بر می گزیند. این به روشنی برخلاف اتئیسم است که گزینه ای منفی (عدم باور به خدا) یا گزینه ای مثبت (باور به اینکه خدا وجود ندارد) را انتخاب می کند. در هر حال اتئیست کسی است که موضع می گیرد، با پرسش درگیر می شود، و پرسشی را پاسخ می دهد که اگنوستیک به فرونهادن آن خرسند است. و این هم قوت اگنوستیسیم است و هم نقطه ی ضعف آن.
اگنوستیک موضع گیری نمی کند. اتئیست می کند: اتئیست علیه خدا موضع می گیرد، یا بهتر بگوییم، علیه وجود خدا.
چرا اتئیسم؟ مگر می توان آن را ثابت کرد؟ اتئیست ها اغلب بهتر از دین باوران این نکته را روشن کرده اند. تاریخ اتئیسم معادلی برای "اثبات های وجود خدا" ندارد... چطور عدم وجود خدا را ثابت می کنید؟ چطور می توانید ثابت کنید که بابانوئل وجود ندارد؟ ارواح وجود ندارند؟ چطور می توانید به قطع ثابت کنید که خدا وجود ندارد؟ چطور عقل ما می تواند ثابت کند که هیچ چیز متعالی تر از عقل وجود ندارد؟ چطور عقل می تواند وجود چیزی را رد کند که، بنا به تعریف، فراسوی فهم است؟ حتی اگر چنین باشد، این واقعیت که پاسخ گویی به پرسش وجود خدا ناممکن است عذر موجهی برای تجاهل یا کنار گذاشتن پرسش نیست. رد قطعی وجود خدا ممکن نیست، اما طرح برهان هایی مبنی بر عدم وجود خدا ممکن است. اینجا برخی از این برهان ها را بیان می کنم.
برهان اول بسیار ساده، و کاملاً نفی کننده است: یک دلیل متقاعد کننده برای اتئیست بودن ضعف برهان های رقیب است که مدعی اثبات وجود خدا هستند. نه تنها برهان های رقیب ضعف هستند، بلکه وحی نیز ضعیف است. اگر خدا وجود داشت، باید می توانستیم او را واضح تر ببینیم یا حس کنیم! چرا خدا خود را قایم می کند؟ دینداران پاسخ می دهند که خدا مخفی شده تا مخل آزادی ما نشود. اگر خدا با همه ی جلال و شکوه اش خود را به ما بنمایاند، دیگر آزاد نخواهیم بود تا تصمیم بگیریم که وجودش را باور کنیم...
به نظرم این پاسخ موجهی نیست. نخست اینکه، اگر این پاسخ درست بود، پس ما آزادتر از خدا هستیم (آن بیچاره چطور می تواند در وجود خودش شک کند؟) و نیز آزادتر از خیل پیامبران هستیم (که ظاهراً شخصاً با خدا ملاقات داشته اند). این دیدگاه از لحاظ فلسفی و الاهیاتی چندان قابل قبول نمی نماید.
دوم اینکه، اگر فرد جاهل آزادتر از فرد عالم باشد، آیا باید آموزش کودکان را متوقف کنیم تا آزادی شان را حفظ کنیم؟ همه ی آموزگاران و والدین خلاف این می اندیشند: همه می گویند کودک هرچه بیشتر بداند، آزادتر خواهد شد! جهل هرگز آزادی نمی آورد و علم هرگز به بردگی نمی انجامد.
آخر و مهم تر از همه اینکه، به نظر من این استدلال بر خلاف دیدگاه راست کیشانه درباره ی خدای پدرانه است. آشکار است که من باید آزادی فرزندانم را محترم بشمارم. آنها آزادند که مرا دوست داشته باشند یا دوست نداشته باشند؛ از من اطاعت کنند یا اطاعت نکنند، به من احترام بگذارند یا احترام نگذارند. اما... آنها دست کم می دانند که من وجود دارم! پدری که برای احترام به آزادی فرزندانش، از بودن با آنها، و حتی شناساندن خود به آنها امتناع می کند، عذرش موجه نیست! وحی؟ کدام پدری می پسندد که وجود خود را از طریق کسانی که قرن ها پیش مرده اند و توسط چند متن مشکوک به فرزندانش ابلاغ کند؟ کدام پدری فرزندانش را وا می دارد تا برای شناختنش متون خاصی را بخوانند ( و معلوم نیست کدام متن؟ انجیل؟ قرآن؟ اوپانیشادها؟) به جای اینکه مستقیماً با دل فرزندانش گفتگو کند؟ عجب پدر غریبی است این پدر خدا! کدام پدری خود را از فرزندانش مخفی می کند، در حالی که فرزندانش زجر می کشند؟ کدام پدری خود را از آشویتز، یا از روآندا پنهان می کند در حالی که فرزندانش در آنجا بیمار و هراسان اند؟ خدای نهان پاسکال و اشعیای بنی اسرائیل عجب خدای بدی است. چطور آدم می تواند چنین خدایی را دوست بدارد؟ چطور می توان به وجودش باور داشته باشد؟ اتئیسم فرضیه ی پذیرفتنی تری مطرح می کند. اتئیسم می گوید اگر نمی توان خدا را ادراک کرد، و غیبت او ناموجه است، شاید به این سبب باشد که اصلاً وجود ندارد...
[+]
نوشته شده توسط شاهین (مدیر وبسایت) در 16:5
|
|
سلام دوستان . اینم جزو اون دسته مقالاتی هست که خودم دیدم ولی هنوز نخوندم .
فقط میزارم ببینید و خودتون قضاوت کنید .
چون خودم هنوز به درست بودن بعضی جاهاش شک دارم . باید برم قرآن رو ببینم ببینم واقعا همچین آیه ای هست یا نه ؟؟؟ منبع مقاله اینجاست : http://www.lernu.blogfa.com/post-401.aspx
بخونید و دربارش قضاوت کنید . من هر روز دارم می خونم و درباره این دسته مسائل تحقیق می کنم .
شما ها هم سعی کنید مطالعه تون رو زیاد کنید و از منابع مختلف استفاده کنید .
کورکورانه تقلید کردن واقعا حماقت بزرگیه . ولی متاسفانه عده زیادی ...
بخونید .....
برای من همیشه جای سوال بوده که هشدار کردن آدمها از اشتباهات فاحششان یک رضیلت اخلاقی است یا کاری خوب؟ به همین خاطر این متن رو می نویسم تا راهی برای خودم پیدا کنم . خودم به رضیلت و نیکی اعتقادی ندارم اما با وجود این ای اعتقادی ها حسی از کودکی به من یاد داده که مردم رو اذیت نکنم ، چون خودم هم روزی اذیت می شوم. طبیعی است که همه ی کارهای خودمان در این دنیا برای لذت بردن خودمان است. از شیر دادن مادری که بی دریغ به فرزندش هدیه می کند تا نمو یابد تا تحمل درد زایمان همه برای یک چیز است : استمرار لذت شخص در آینده .
هدف انسانها به طور علنی یا در ناخودآگاهشان ( آنچنان که من تحقیق نموده ام در زندگی و انسانهای زیادی را دیده ام ) eternal Joy است. تکثیر نسل و توالد یک انسان ، حیوان و حتی یک ویروس برای لذت گروهی است تا در آینده ژنهای شخص مسیر لذت را ادامه دهند. مادری که بچه اش را دوست دارد می داند ( خود آگاه یا ناخودآگاه ) که فرزندش بقیه ی ژن وی را ادامه می دهد. و کپی ای شاید 50 درصد از ژنتیک وی را به ارث می برد. از او نگهداری می کند چون می داند شاید روزی خواسته های ناموفق زندگی اش را فرزند تکمیل کند. انگار رسالتی بر دوش وی است تا ادامه دهد راه زندگی دوباره را.
اوج این نکته را می توان در ادیان مشاهده کرد که روزی دیگر باز زنده می شوند و از هر لحاظ آزاد و از لحاظ تلاش برای بقا بی نیازند . همان طور که در ادیان به مردم وعده داده شده است . این تخیل ها ناشی از ناتوانی افراد است. کسی مانند محمد با درجه ی هوش عالی و رنج زیاد خود و مردم اش به فکر ایجاد آرامگاهی به نام بهشت می افتد تا هم خودش را تسکین دهد هم قبیله و در نهایت اعراب را قوم منتخب جهان کند. حس ناسیونالیستی در من به عنوان یک فیلسوف اصلن وجود ندارد با اینگه گاهی مجبور به تظاهر به آن هستم. ( وقتی در بین چند فاشیست هم قومی خودم قرار می گیرم ! )
تخیل سمبل آرزوهایی است که فرد آنرا ناممکن میداند که گاهی مانند ژول ورن به واقعیت تبدیل و گاهی از فراسوی مرزها می گذرد ، همچون محمد بن عبدالله و یا در داستان صادق هدایت به نام س گ ل ل که اگر چه امروز شاهد آن نیستیم اما روزی شاید برای همه eternality چیزی عادی باشد اما نه آنچنان که ظبق عقاید محمد پس از مرگ رخ دهد. در این دنیای لمسی . روزی خواهد آمد که کسی از بیماری نمیرد و خودکشی دلیل مردن انسانها باشد . اما در مرحله ی کنونی ما تقریبن محکوم به فنا هستیم. من خودم اگر دنیای دیگری باشد و جای من بهشت باشد ترجیح می دهم بمیرم تا اینکه نامحدود سال در حال عمل جنسی با ملائک موعود محمد باشم ! ( کواعب اترابا ( سوره نبا آیه 33 جزء 30 ام )
اوج جنسی اعراب و محمد در این آیه و آیات دیگر به خوبی روشن می شود. دختران نار پستان !
Eternal S__e__x برای اعراب وعده ی قتال ایرانیان و کردها تا مصر و برج های دوقلو در قرن 20 ام رسید.این ها وعده های نیکی بودند که الله ( خدای آن قرن ) به اعراب داد!
حالا برای من این سوال پیش میاد که به مردم کشور خودم تا افغانستان و عراق بگم که قرآن و وجود خداوند ارجمند ! دروغی بیش نیست؟ شاید بعضی از خاننده های این وبلاگ لرزشون بگیره وقتی این چیزا رو می خوانند ، اما بنا به عقیده ی من واقعیت هستند. برای بعضی ها خیلی تلخ ، چون ما ایرانیها رو ترسو و ناتوان بار آوردند. اینا رو برای مردم شهر خودم ، بانه هم توصیه می کنم ! (حس نژاد پرستی ! )
تحقیق کنید ، مطالعه کنید ، و فکر کنید .
همه می دانند شجاعت در میان آدمها یک فضیلت اخلاقی است ، در خواندن شجاع باشید. روزی باید روی عقل خود بایستید. از خواندن قرآن کریم به زبان فارسی شروع کنید . از لینک های وبلاگم هم برای بقیه ی کارها استفاده کنید. خواندن کتاب 23 سال اثر آقای دشتـی رو به همه ی انسانهای اهل تفکر و اندیشه توصیه می کنم.
بیایید گامی برای انسانیت برداریم ، نه برای ایران و کشور و میهن ، فقط برای انسانیت .
[+]
نوشته شده توسط شاهین (مدیر وبسایت) در 15:58
|
|
و دهها پرسش مانند این.
چنانچه در این سؤالات میبینیم، پرسشها و مسائل فلسفی از سنخ امور خاصی هستند و در هیچ علمی به چنین موضوعاتی، پرداخته نمیشود. مثلاً هیچ علمی نمیتواند به این پرسش که واقعیت یا حقیقت چیست و یا این که عدالت چیست، پاسخ گوید. این امر به دلیل ویژگی خاص این مسائل است.
موضوع فلسفه، یعنی این امر که فلسفه به چه مسائلی نظر دارد و چه حیطهای از شناخت را در بر میگیرد و کدام عرصه را مورد مطالعه قرار میدهد و در نتیجه جای فلسفه در طبقه بندی علوم کدام است؟
موضوع فلسفه در جریان تاریخ تغییر فراوان کرده است. فلسفه در دوران باستان «علم علوم» بود و جامع کل معارف بشری و گردآوری کلیه دانستیهای انسان در زمینههای مختلف به شمار میرفت. یک فیلسوف کسی بود که به تمام رشتههای علوم آن زمان آشنایی داشت و در همه زمینهها صاحب نظر بود. ولی در جریان تکامل جامعه پراتیک و عمل بشری بیشتر و عمیقتر شد. رازهای جهان پیرامون بیشتر گشوده شد، دانستنیها متنوع تر و ژرفتر و علم غنیتر و پر دامنهتر گردید. از آن علم (جامع کل) جدا شدند. نخست فیزیک و شیمی و طبیعیات و غیره و پس از آن علوم اجتماعی نیز که دیر زمانی همراه جدایی ناپذیر فلسفه شمرده میشود هر یک به مثابه دانش مستقل و جداگانهای (اقتصاد، زبان شناسی، جامعه شناسی) جدا شدند. ولی درست از آنجا که فلسفه جمع ساده ریاضی و گرد آوری این علوم در کنار هم نبود پس از این جدا شدنها و مستقل شدنها به (هیچ) تبدیل نشد و از بین نرفت. برعکس هرچه این تجزیه عمیقتر صورت میگرفت و علوم مشخصه جدا میشد ـ درست مثل آن که از بند حشو و زوائد رها شود و پیرایهها را به دور افکند ـ جوهر واقعی فلسفه به مثابه علمی قائم به ذات روشنتر و پاکتر جلوهگر میشد. موضوع مشخص فلسفه بدین ترتیب متبلورتر و برجستهتر گردید. امروز فلسفه عبارت است از علم مربوط به عامترین قانونمندیهای جهان هستی و شناخت انسانی و رابطه بین آن دو، عامترین روابط و مناسبات بین اشیاء و پدیدهها.
همین واقعیت که فلسفه از دیرترین دورانهای تمدن باستانی و حتی قبل از دانشهایی نظیر فیزیک و زیستشناسی و زمینشناسی پدید آمده نشانی از نیاز انسان به آن و اهمیت آن در حیات معنوی بشر است. اگرچه همواره نقش فلسفه در جامعه روشن نبوده است ولی چه بسا که کردار، پندار و رفتار ما، احساسات ما و سراسر زندگی ما تحت تأثیر اندیشههای معین فلسفی و جهانبینی مربوطه جریان یافته است. این تأثیر امروزه تماماً پیدا و نیرومند است. هر مسئلهٔ جدی را که در نظر آوریم از مسائل سیاسی، دولتها، احزاب، مبارزه طبقات و گروهها گرفته تا مسائلی درباره چگونگی پیدایش سیارات و آنچه در گیتی و در زمین میگذرد یا درباره سرشت و سرنوشت انسان پاسخ بدانها به میزان زیادی وابسته بدان است که جهان را چگونه میبینیم، چه دید عمومی از این دنیا و آنچه در آن میگذرد داریم و از چه پایگاه فلسفی به آنها مینگریم. نه فقط پاسخ به مسائل و راهحل آنها بلکه شیوهٔ برخورد به آنها و نحوهٔ طرح آنها نیز وابسته است به همین دید معین، به همین پایگاه فلسفی ـ شالودهٔ تئوریک هر جهان بینی.
برخورد با فلسفه به مثابه یک علم نشان میدهد که فلسفه از آنجا که عامترین قانونمندیهای جهان را مطالعه میکند به مثابه مدخل اسلوبی بر علوم یا متدلوژی عام همه علوم اعم از دانشهای طبیعی و اجتماعی جایی بسیار مهم و ضرور دارد.
یک ویژگی عمدهٔ موضوعات فلسفی، ابدی و همیشگی بودنشان است. یعنی همیشه وجود داشته و همیشه وجود خواهند داشت و در هر دورهای، بر حسب شرایط آن عصر و پیشرفت علوم مختلف، پاسخهای جدیدی به این مسائل ارائه میگردد.
فلسفه، مطالعه واقعیت است، اما نه آن جنبهای از واقعیت که علوم گوناگون بدان پرداختهاند. به عنوان نمونه، علم فیزیک درباره اجسام مادی از آن جنبه که حرکت و سکون دارند و علم زیستشناسی درباره موجودات از آن حیث که حیات دارند، به پژوهش و بررسی میپردازد. ولی در فلسفه کلی ترین امری که بتوان با آن سر و کار داشت، یعنی وجود موضوع تفکر قرار میگیرد؛ به عبارت دیگر، در فلسفه، اصل وجود به طور مطلق و فارغ از هر گونه قید و شرطی مطرح میگردد. به همین دلیل ارسطو در تعریف فلسفه میگوید: "فلسفه علم به احوال موجودات است، از آن حیث که وجود دارند".
یکی از معانی فلسفه، اطلاق آن به استعدادهای عقلی و فکریی است که انسان را قادر میسازد تا اشیا، حوادث و امور مختلف را از دیدگاهی بالا و گسترده مورد مطالعه قرار دهد و به این ترتیب، حوادث روزگار را با اعتماد و اطمینان و آرامش بپذیرد. فلسفه در این معنا مترادف حکمت است.
فلسفه در پی دستیابی به بنیادیترین حقایق عالم است. چنانکه ابن سینا آن را این گونه تعریف میکند:
فلسفه، آگاهی بر حقایق تمام اشیا است به قدری که برای انسان ممکن است.
فلسفه همواره از روزهای آغازین پیدایش خود، دانشی مقدس و فرابشری تلقی میشد و آن را علمی الهی میدانستند. این طرز نظر، حتی در میان فلاسفه مسیحی و اسلامی رواج داشت؛ چنانکه جرجانی میگوید: "فلسفه عبارت است از شبیه شدن به خدا به اندازه توان انسان و برای تحصیل سعادت ابدی".
مارکس، هگل را پایان فلسفه میداند. سپس میگوید که «فیلسوفان همه در جهت تفسیر جهان گام بر داشتهاند. اما مسئله بر سر تغییر آن است». از یک دیدگاه، به نظر میرسد با این جملهٔ مارکس تکلیف فلسفه معلوم شدهاست. از نظر این دیدگاه در عصر حاضر باید به فکر تغییر جهان بود و نه تفسیر آن.
[+]
نوشته شده توسط شاهین (مدیر وبسایت) در 15:50
|
|
اکنون که می اندیشم و به ژرفای تتبعات خویش می نگرم نظاره گر ابتدائی ترین و مغفول ترین پرسشهای فلسفه هستم انچه که پاسخش پیشنیاز هر انچه فلسفه مینامم هست اگر چه شالوده تمامی ژرفکاویهای فلسفیست با این وجود خود در پس نوعی انفعال مستتر است-نوعی گریز انچه بر دانسته های پیشین مضاف گشته بنیان وکلیت توجیه کننده جمله دانسته های پیشین است و عدم وضوح ان معلول چیزیست که مرا به اندیشیدن وا میدارد
((بودن یا نبودن مسئله این است))
[+]
نوشته شده توسط شاهین (مدیر وبسایت) در 16:6
|
|
در این شماره بی خدایان آخرین قسمت از سلسله مقالات در رد برهانهای اثبات وجود خدا را تقدیم خوانندگان عزیز می کنم. آخرین قسمت مربوط به پاسخ به خداپرستان در مورد احساس و عواطف درونی انسان، و رابطه این احساسات با اثبات وجود خدا می باشد. تقریبا چهار برهان "پاسخ به امیال درونی انسان"، "احساس کردن خدا"، "فطرت خداجوی انسان"، و "نیاز به پرستش" که در این مورد وجود دارند و مورد بررسی قرار می گیرند. شاید از یک دیدگاه رد کردن این برهان بسیار راحت و از دیدگاه دیگر بسیار سخت باشد. راحت چون این برهان ها دارای پایه به اصطلاح علمی و فلسفی نیستند و سخت چون مفاهیم خدا و دین و ... دارای دم و دستگاه تبلیغ هستند و این مفاهیم برای توده مردم "درونی" شده اند و در افتادن با این برهانها سختتر از بقیه هستند. به ترتیب برای رد این برهان ها باید این استدلال ها را به کار برد : برهان پاسخ به امیال درونی: این برهان می گوید به ازای هر میل درونی انسان پاسخی بیرونی وجود دارد. مثلا برای تشنگی که میل آب خواستن درونی است، آب وجود دارد. در ما گرایش به خدا وجود دارد پس خدا وجود دارد. این برهان از دو جزء متفاوت ساخته شده است. یکی اینکه انسان به خدا گرایش دارد و دوم اینکه این گرایش ما به ازای خارجی دارد. اولا که جمله در هر انسانی گرایش به خدا وجود دارد دروغ کاملا بی اساسی است مثال نقض آن هم نویسنده همین سطور و دیگر نویسندگان بیخدایان است که هیچ گرایشی به خدا ندارند و می خواهند جلوی مضرات اعتقاد به خدا را هم بگیرند. اما آنچه باعث می شود عده ای این حرف را باور کنند بازنمایی رفتار اجتماعی از هر انسان است که دلیل آن خواسته های اجتماعی است. مطمئن باشید در جامعه ای مانند ایران که مذهب حکومت می کند و اسلام سیاسی حاکم است همواره برای خدا تبلیغ می شود و این تبلیغات ایده ای را در ذهن افراد شکل می دهد. در ضمن وجود این ایده نمی تواند چیزی را ثابت کند زیرا این ایده در محیطی اجتماعی شکل گرفته است و ربطی به امیال درونی ندارد. زیرکی دیگری که در بیان این برهان از آن استفاده شده است ربط دادن ایده خدا به امیال بیولوژیکی نظیر تشنگی، گرسنگی و میل جنسی است و قصد بیان کننده آن طبیعی جلوه دادن وجود این ایده در ذهن انسان است. بعضی دیگر از متکلمان اسلامی که پا را فراتر گذاشته و کاملا حوزه های وجودی انسان را با این "ایده با زور فرو رفته در ذهن" قاطی کرده اند و می خواسته اند با اختلاط این حوزه ها توشه ای برای اثبات ببندند. مثلا این حرف چقدر بی اساس است که "عشق و دوست داشتن انسان و گرایش عاطفی آن به جنس مخالف حس ناقصی از عشق الهی است." باور کنید که خداپرستان با بی شرمی تمام از این جمله در اثبات خدایشان سود می بردند ! از طرف دیگر بر فرض محال که فسمت اول برهان درست باشد و گرایش به خدا در انسان وجود داشته باشد، چطور می توان ثابت کرد که ما به ازای خارجی آن وجود دارد ؟ مثال معروف میل به پرواز در انسان را در نظر بگیرید. انسان همیشه میل به پرواز داشته است اما ما به ازای خارجی آن چیست ؟ شاید کسی هواپیما را نشان دهد. در این صورت متوجه می شویم که انسان برای ارضای میل خود ما به ازای خارجی آن را "ساخته" است. پس اگر گرایش به خدا داشته باشد، آنرا هم ساخته است ! در حالت کلی این میل در معنای عام وجود ندارد بلکه کسی که این حس را در خود پیدا می کند تسلیم تبلیغات نظام حاکم و مذهب سیاسی در موقعیتی اجتماعی دارد. این میل نشانه وجود چیزی خارج از ذهن نیست و تنها نشان می دهد که لجن پراکنی های هر روزه مذهب سیاسی چه تاثیر شگرفی در انقیاد ذهنی افراد یک جامعه دارد. برهان احساس کردن: "ما وجود خدا را به وضوح در زندگی مان احساس می کنیم. پس خدا وجود دارد". من فکر نمی کنم که کسی تاکید زیادی روی این برهان داشته باشد اما به تجربه به من ثابت شده است که خداپرستان وقتی تمام درها را برای اثبات خدای ساختگی شان بسته می بینند به این برهان متوسل می شوند. دقت کنید که در مقابل این برهان می توان گفت که ما هم عدم وجود خدا را احساس می کنیم پس خدا وجود ندارد. اما اینطور جواب دادن مشکل ذهنی به وجود آمده را حل نمی کند. در واقع احساس نمی تواند ملاک وجود یا عدم وجود چیزی باشد زیرا قسمت بزرگی از آن ساخته عادت و خواسته های محیط است. متاسفانه کودکان در جامعه امروزی مصون از تبلیغات اسلامی و مذهبی نیستند و همواره با این باورهای دینی بمباران می شوند. از روزی که به دنیا می آیند و در گوششان اذان می خوانند در واقع از همان لحظه شروع زندگی تبلیغات خدا هم زاییده می شود. وقتی که کودک اطراف اش را شناخت، در خانواده، تلویزیون، محیط مدرسه، و بعدها در دانشگاه و به نوعی تا آخر زندگی این تبلیغات با او خواهد بود تا لحظه ای احساس نکند که "خدا وجود ندارد." دوستی می گفت رسانه های دولت های حاکم چیزی را تبلیغ می کنند که هنوز هم بیم آن می رود که مردم آنرا فراموش کنند. این جمله دقیقا در مورد خدا و دین و مذهب صدق می کند. برهان فطرت: برهان فطرت می گوید باور به خدا در تمامی زمان ها و در تمام سرزمینها به نوعی بروز می کند پس نشان دهنده وجود خداست و نمی تواند دروغ باشد. اولا که مصداق هایی که در تاریخ بر خداپرستی دلالت می کند بیش از اشتراک دارای افتراق بوده اند. مثلا قبیله ای که گاو می پرستیده اند را با خدای مسلمانان مقایسه کنید. حتی مسلمانان بقیه را برای نوع خدایانشان مستحق مرگ می دانند. پس می بینید که آن قدر ها هم که تبلیغ و ترویج می شود در تاریخ جوامع گذشته چیزی به اسم باور خدا وجود نداشته است. اما اگر هم وجود داشته چه دلیلی بر ادامه دادن راه آنان در سیاهی و گمراهی است ؟! بیایید ببینیم اصولا فطرت چیست ؟ آنچه که ما باورهای فطری می دانیم در واقع هنجارهای اجتماعی هستند که وجود دارند و ما از آن پیروی می کنیم. فرض کنید در یک جامعه هنجار لباس پوشیدن به صورتی بود که باید کتف چپ حتما معلوم بود. بعد از گذشت چندین سال این به عنوان یک عادت و هنجار اجتماعی رعایت می شد و انسان هایی که هزار سال بعد در همان جامعه هم بودند از این رسم پیروی می کردند و آنرا به ذات و فطرت خود ربط می دانند و برای آن هزار دلیل می تراشیدند. این داستان دقیقا برای خدا و اثبات وجود او توسط خداپرستان گفته می شود و باید به جنگ این برهان با مصون نگه داشتن جامعه از ترویج و تبلیغ خدا، مخصوصا بر روی کودکان رفت و ریشه خدا را کند. برهان پرستش: این برهان نیز بیان می کند که در انسانها میل به پرستش وجود دارد و باید مابه ازای خارجی آن وجود داشته باشد. این برهان حالت خاص همان برهان امیال درونی است که در بالاتر به آن پرداختم و دقیقا همان نقدی که به آن برهان وارد است برای این هم می توان مطرح کرد و آنرا رد کرد. منبع : www.bikhodayan.com
[+]
نوشته شده توسط شاهین (مدیر وبسایت) در 15:21
|
|
چگونه آتئیست شدم و آتئیست ماندم ؟
حدودا 16 سال سن داشتم طبق معمول به صحبتهای معلممان که معلم جغرافیا بود گوش می دادم ناگهان یکی از همکلاسیهایمان بدون هیچ مقدمه ای چنین سؤالی را مطرح کرد ,, آقا معلم خدا چیه آیا خدا هست ,, یک دفعه من از جایم پریدم چونکه تا آن موقع چنین سؤالی با این سراحت نشنیده بودم چند نفر از همکلاسیهایم هم چنین حالتی داشتند ولی آقا معلم با خونسردی جواب داد من نمی دانم این سؤالها را از من نپرسید!
آن روز گذشت و من همچنان در اندیشه اینکه ما یک حکومت از نوع آمریکا می خواهیم می گذشتم. تا اینکه خیلی اتفاقی کتاب "اصول کمونیسم" اثر درخشان انگلس به دستم رسید. سوال اول: کمونیسم چیست ؟ جواب: علم رهایی طبقه پرولتاریا سوال دوم:..... . این کتاب را نمی خواندم بلکه می بلعیدم. این کتاب جرقه ای بود تا من با دنیایی آزاد و برابر آشنا بشوم. این کتاب و کتاب های دیگر از مارکس و انگلس را پیدا می کردم و می خواندم. از این رو خودم را کم کم کمونیست احساس می کردم و خودم را در آرمانهای آن شریک می دیدم. اما هنوز هم نسبت به دموکراسی یک احساس خوب داشتم و آنرا به خوبی نمی شناختم. تا اینکه باز هم توسط یک ایمیل اتفاقی کتاب "دموکراسی، تعابیر و واقعیات" از منصور حکمت برایم ارسال شده بود. می توانم بگویم این کتاب بود که پایه های ذهنی ما را به کلی تغییر داد و زندگی من را متحول کرد. برای همین با آنکه نادر عزیز را تا به حال ندیدم اما همیشه رابطه عاطفی با آن حس می کنم چون زندگی خودم را مدیون منصور حکمت می دانم
[+]
نوشته شده توسط شاهین (مدیر وبسایت) در 15:17
|
|
چه لغت بیمناک و شوراگزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست میدهد خنده را از لب میزداید شادمانی را از دل میبرد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند.
زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود میمیرند: سنگها گیاهها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار میشده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار میگردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بیپایان دنبال میکند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر میگیرد: خورشید پرتو افشانی میکند نسیم میوزد گلها هوا را خوشبو میگردانند پرندگان نغمه سرایی میکنند همه جنبندگان به جوش و خروش میآیند.
آسمان لبخند میزند زمین میپروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو میکنند... .
مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند: نه توانگر میشناسد نه گدا نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر میخواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد گری خود دست میکشند بیگناهان شکنجه نمیشوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنودهاند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمیبینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمیشنوند. بهترین پناهی است برای دردها غمها رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش میشود همه این جنگ و جدال کشتارها و زندگی ها کشمکشها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام میگیرد.
اگر مرگ نبود همه آرزویش را میکردند فریاد های ناامدی به آسمان بلند میشد به طبیعت نفرین میفرستادند. اگر زندگانی سپری نمیشد چقدر تلخ و ترسناک بود.
هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر میگردد اوست که چاره میبخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش مینهد.
ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش برمیداری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان میدهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی میباشی دیده سرشک بار را خشک میگردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش میکند و میخواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده در گرداب سهمناک پرتاب میکند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشمتنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او میگسترانی.
کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان میزند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت میپندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون میکشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دلهای پژمرده میباشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز میکنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی میرهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری...
[+]
نوشته شده توسط شاهین (مدیر وبسایت) در 15:12
|
|

What happens when we die
ارتباط این پروژه با درک و دریافت عمومی جامعه از مرگ چیست؟
تصور بیشتر مردم این است که مرگ در یک لحظه اتفاق می افتاد، شما یا مرده اید یا زنده. این تعریف اجتماعی است که ما داریم. اما تعریف پزشکی می گوید، وقتی قلب از تپش می ایستد، ریه ها از کار می افتند و در نتیجه فعالیت مغز متوقف می شود. وقتی پزشکان در مردمک بیمار نور می اندازند برای بررسی عکس العمل است. چشم واسطه انتقال عکس العمل مغز است، و این جایی است که حیات را نمایان می کند، اگر هیچ عمس العملی نشان ندهد، به این معنی است که مغز هم عمل نمی کند. در این زمان است مه باید پرستاری را به اتاق فرا بخوانم و مرگ شخص را تأیید کنم. پنجاه سال قبل مردم بعد از این تایید، قادر به برگشت به زندگی نبودند.
[+]
نوشته شده توسط شاهین (مدیر وبسایت) در 15:7
|
|